سلام و درود
بسیار ممنونم که در این مدت، همراه هاتف بودید. بسیار باعث افتخار من بود. اما اکنون، دیگر در این آدرس، فعالیتی ندارم. فلذا از شما خواهش میکنم تا من را در آدرس جدید وبسایتم، دنبال بفرمایید.
سلام.
یلدای شما عزیزان مبارک، این مطلب در شب یلدا نوشته شده، طبیعیه که وارد یکم دی شدیم. در هر صورت یلدای شما مبارک. صحبت در مورد فلسفه یلدا، جایی در این مطلب نداره و میتونید با چند سرچ ساده در گوگل، کامل در موردش بدونید. و همچنین این مساله واضح که ما باید یلدا رو پاس بداریم و جشن بگیریم، رو باید بدونیم و نیازی به گفتن و تکرار من نیست. اما میخواهم در مورد تجربه خودم در این زندگی، از یلدا بگویم. میدونید که تجربههای خیلی شخصی را در فضای آنلاین گذاشتن، اشتباه است و بنده معتقد به این هستم که نباید این کار را کرد. اما حقیقتا، امشب، برایم شب خاصی بود، مانند شب یلدای سالهای قبل.
هنگامی که کودک و نوجوان بودیم و نزدیک به فامیلهای سمت پدری (عمه و عمو)، یک مراسم کوچکی برگزار میشد و جمع میشدند. که همیشه (..) ولش کنید. بگذارید این قسمتش را نگویم. با هزار بدبختی، فردا صبح، بایستی مدرسه میرفتیم و آن زمان، معلمها بیماران روانی بودند! هر معلم، تا میدید شب یلداست، سریع تکلیف زیاد میگفت و میگفت که امتحان داریم! خب مردک بیهمهچیز، چرا اجازه نمیدی آن بچه بینوا برود و کمی تفریح کند؟ و چه اصراری به زهرمار کردن شب یلدا بود؟ برای موضوعات بسیار پیش پا افتاده و بیاهمیت، در ایران تعظیلی داریم! اما برای فردای شب یلدا که یک شب سنتی و هویتی و تاریخی ماست، هیچ! برای شب احیا، فردا تمامی مدارس و ادارات از ۱۰ صبح شروع به کار میکردند! اما یلدا بایستی راس ۷ صبح در مدرسه و محل کار میبودیم! اینم باشه حساب ما! اما آن زمان میگفتیم که ایرادی ندارد! بزرگ میشویم! وقتی که دیگر درسی نداریم! کلی شادی و تفریح میکنیم! اصلا فردا را هم از سر کار مرخصی میگیریم! تا اینکه امروز، رسیدیم به تاریخ آن آرزو! بزرگ شدیم!
اما یلدا هرسال برای ما مثل سال قبل است و سالهای قبل، و در نهایت، هیچ. امشب در شب یلدا، به تنهایی گوشهای نشستم، از شما چه پنهان، چند نخی سیگار کشیدم و به فکر فرو رفتم! موزیک غمگین هم گوش کردم. خبری از آجیل و میوه و هندوانه و انار نبود! خبری از فال حافظ و گفتن و خندیدن و شوخی کردن نیست! گوشهای نشستیم و نگاه کردیم! به سقف! و فکر کردم، و فکر کردم! در سکوت! یکی از دلایلی که از سکوت لذت میبرم! یکی از اصلیترین دلایلی که دیگر با آدمها به من خوش نمیگذرد. نگاه میکنم و میبینم چه چیزهای ساده، چه چیزهای واقعا ساده و کوچک، باید برای من حسرت باشند! در این شرایط خیلی بد اقتصادی که این هم طلب ما باشد و باشد به حساب ما! و باید مثل هر سال، بگوییم که یلدای امسال هم رفت! البته من این حس را بیشتر در زمانی دارم که تولدم است! همیشه در روز تولدم، و روزهای بعدش، داستانهای زیادی دارم! و سوال برایم پیش میآید که چرا هر سال، در روز تولد من، این اتفاقات بایستی رخ بدهد!
همسایهای داریم که برگشت و به من گفت،هاتف! همیشه تولد تو، یک مشکلی پیش میآید! یعنی انقدر واضح شده که نمیتوانم بگویم که این توهم من است و ممکن است به خاطر افسردگی، چیزهای مسخره و عجیب به سرم بزند! من هر سال تولدم، همین هستم و همین هستم! همیشه همین رخدادها رخ میدهد! همیشه تولد من سالگردش میشود! و وقتی که همسایه میگوید که آقا هاتف، تولد شما همیشه همین است! همیشه یک مشکلی پیش میآید. و همین است که روز تولدم، بسیار غمگین و دلشکسته هستم. اکنون واقعا از زندگی لذت نمیبرم و برای فرار از دردهایم این وبلاگ را ساختم! و در نهایت پادکست میسازم. به حدی از شناخت رسیدم که واقعا هیچ چیزی برایم مهم نیست! هیچ قضاوتی از آدمها برایم مهم نیست. اگر خوشحال میشوند از شکست من، بفرمایند و خوشحال شوند! من بدبخت و بینوا هستم! ولی مهم این است که دریافت خودم از زندگی چه چیزی است! و اگر راضی هستم برای خودم راضی هستم! مهم نیست که دیگران در مورد من چه فکر میکنند! زندگی بسیار کوتاهتر از این حرفهاست! هر چه میشود، بگذار بشود! من خودم را با آن آداپته میکنم! مانند الان که پول خرید هاست و.. را ندارم و شرایط مالی خرابی دارم و برایم مهم نیست! در بلاگفا، وبلاگم را مینویسم و تلاش میکنم کاری کنم! و فعالیت اصلی خویش را از تلگرام جلو ببرم! تلگرام، خیلی پیشرفتهتر و بهتر از محل چرت مانند بلاگفاست. کانال هم ساختم و میتوانید از بخش تماس پیدایش کنید! یکم که محتوایش جلو رفت، میخواهم تازه اعلام عمومی کنم. در هر صورت من کار خودم را میکنم. اما امروز، روز سختی بود. نه به اندازه تولدم! شاید یک هزارم آن بود! ولی به اندازه خودش، انقدر سخت بود که این یادگاری را در وبلاگم از این شب بنویسم! که هر سال شب یلدا، همینم! و این بار آن را نوشتم که دیگر انتظاری نداشته باشم! بدانم که هر سال همین است و همین است! و من دیگر از روزهایم، انتظاری ندارم! من فقط ادامه میدهم. بزودی، مطلبی در مورد رفاقت و مگسان دور شیرینی و رفاقت واقعی و اینکه بعضیها اصرار دارند که خودشان را به بعضیها بچسبانند، صحبت خواهم کرد. اما برای این شب مهم، خواستم بگویم که اول از همه، من دیگر از روزهایم چشم شستم و دیگر انتظاری ندارم! و همانطور که همیشه گفتم، روز خوب را باید ساخت! خودش نمیآید! اصلا خودش وجود ندارد! باید خودت برای خودت کاری کنی..
اینم از یادگاری امشب .... امیدوارم حداقل به شما خوش گذشته باشه! شب بخیر