سلام.
معصومه جان، دوست قدیمی من است. دوستی که مدتها در کنار من بوده و همه جوره برای هم رفاقت کردیم. البته بیشتر ایشان رفاقت کرده است و ما هیچ! ما نگاه! در صحبتی که دیروز داشتیم، ابتدا پادکست من را نقد فرمود و گفت که چرا پادکست تو به این شکل از ضبط رسیده است! من برایش کاملا توضیح دادم که در چه شرایط عجیب و پیچیدهای هستم و طبیعی است که این پادکست به اینجا برسد. طی صحبتهایی که کردیم، پیشنهاداتی رد و بدل شد، و من حسابی برایش فکر کردم. بسیار فکر کردم. و در نهایت میخواهم نتایج آن را در این پست وبلاگ بنویسم. من دیگر میخواهم در این وبلاگ، از هر تصمیم، از هر چیز، حتی از نوع کوچک آن بنویسم! نوشتههای بد و نوشتههای فاخر، میخواهم همه را یکجا جمع کنم. میتوانید برای خواندن این مطلب به ادامه مطلب بروید.
سلام.
شاید این مطلب انقدر زیاد شد که بخشی از اون رو بردم ادامه مطلب، خلاصه اگر دیدین ادامه مطلب داره، مستقیم، به ادامه مطلب بروید. و اما من! من! من! خسته و غمگین راه میروم. دیروز رفته بودم بیرون! ساعت ۵ بعد از ظهر، هوای ملوی ابری، در حال تاریک شدن، به سمت مترو! در تقلا برای کار! ولی دیگر نه مانند گذشته.